در پرتو عنایت های اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ؛ در سال 1368 در شهر مقدس قم محفل شعری شکل گرفت که تا امروز به صورت هفتگی استمرار دارد .
افتخار این محفل آن است که تا امروز بیشترین و بهترین محصولات خود را تقدیم به آستان ولایت و محضر نورانی ائمه ی هدایت علیهم السلام نموده است .
از شاعران خوب نسل اول این محفل می توان از سید حبیب نظاری ، محمدتقی اکبری ، علی باباجانی ، محمد کامرانی و محمدرضا تقی دخت نام برد .
سید محمد بابامیری ، سید محمد جواد شرافت وسید حمیدرضا برقعی که امروز در سطح کشور افتخار آفرین هستند ؛ از شاعران نسل دوم و سوم این محفلند.
همه ی شعرایی که روزی در این محفل بوده اند و آنها که اکنون در آن شرکت می کنند ، بسیاری از پیشرفت های خود را مرهون دلسوزی ها و نقدهای دقیق استاد سید مهدی حسینی هستند .
بر آن شدیم تا از این پس محصولات اعضای جلسه را برای استفاده ی عموم و بهره بردن از نظرات ارزشمند شعرا و ناقدین ، در این وبلاگ قرار دهیم .

 

 

 

سید مهدی حسینی

 

صدایت می وزد از لا به لای این شب موهوم

که می خواند مرا تا روشنای باوری محتوم

 

صدایت می رسد ... باور کن این جا وهم می بارد

نمانده جز سکوتی – استخوانی مانده در حلقوم

 

نفس از سینه ی آئینه دیگر بر نمی آید

دریغا عطسه ی حیرت در این آئینه ی مسموم

 

فرود شانه ام آواری از زخم و گل و درد است

بر این ویرانه جا خوش کرده غربت تلخ تر از بوم

 

حصار لحظه ها جان مرا در خویش افشرده ست

به دام افکنده روح خسته ام را عنکبوتی شوم

 

دلم را می برد طوفان تردیدی که در راه است

دلم ، این روح نا آرام در گرداب تن محکوم

 

ولی در خود نمی گنجم که می دانم شب قدر است

شب قدری که قدر تو برایم می شود معلوم

 

دلم را برد چشمانی که شرحش بی نهایت آه

شگفتا چشم های تو دریغا این دل معصوم

 

دوباره شعله ور شد شعرهام اما مپرس از من

چه خواهد بود آیا بعد از این فرجام این مفهوم

 

و می دانم که روزی می رسی از راه و می گیری

غبار غربت از آئینگان خفته ی مغموم

 

عدالت می تپد با نام تو ای آخرین فریاد

عدالت ، حالیا – این زخم خورده غربت مظلوم

 

مرا تا روشنای باوری محتوم می خواند

صدایی که وزید از لا به لای این شب موهوم

تیر ماه 75

 

 

 

 

سید محمد بابامیری

 

کسی مسیر خدا را به من نشان بدهد
دل سیاه مرا دست آسمان بدهد


درون پیله ی سر در گمی اسیرم آه...
کسی برای پریدن به من توان بدهد


به دشت خیره شدم تا مگر که قاصدکی
نشانه ای به من از یار مهربان بدهد


وکاش طعم غزل های ناسروده ی من
بهار شعر مرا شور ناگهان بدهد!


هزار بیت به وصفش قصیده می خوانم
اگر که بغض گلوگیر من امان بدهد


من از حکایت آشفتگی پرم اما
کجاست او که مرا جرات بیان بدهد؟


همیشه منتظرم تا عزیز خوش خبری
خبر ز آمدن او دوان دوان بدهد


چه سرد مرده ام اینجا...کجاست دستی که
به بند بند وجودم دوباره جان بدهد؟

 

 

سید محمد جواد شرافت

 

نمی از چشم های توست چشمه، رود، دریا هم
کمی از رد پای توست جنگل، کوه ، صحرا هم


تو از تورات وانجیل و زبور از نور لبریزی
تو قرآنی ، زمین محو شکوهت، آسمان ها هم


جهان نیلی است طوفانی، جهان دلمرده ظلمانی
تویی تو نوح موسی هم، تویی تو خضر عیسی هم


نوایت نغمه ی داوود، حسنت سوره ی یوسف
مرا ذوق شنیدن می کشد شوق تماشا هم


تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا
من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم


اسیر روی ماه تو هواخواه نگاه تو
نشسته بین راه تو نه تنها من که دنیا هم


تمام روز ها بی تو شده روزمبادا  نه
که می گرید به حال و روز ما روز مبادا هم


همه امروزها مثل غروب جمعه دلگیرند
که بی تو تیره و تلخ است چون دیروز فردا هم


جهانی را که پژواک صدایت را نمی خواهد
نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم

 

 

 

سید حمیدرضا برقعی

 

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد


بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد


شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد


تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد


کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

می خرم از پسرک هر چه تفال دارد


یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد


هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...

 

 

 

سید محمد رضا شرافت

 

ای انتظار جاری ده قرن تا هنوز
بی تو غروب می شود این روزها هنوز

اما هنوز چشم جهانی براه توست
این جمعه آه می رسی از راه یا هنوز؟

با اشتیاق رویت تو رو به آسمان
هر چشم خیره است ولی ابر ها هنوز...

باران پاک رحمتی و خاک می کشد
هر لحظه انتظار نزول تو را هنوز

تو وعده ی خدایی و جاری است یاد تو
در خواهش مکرر هر ربنا هنوز

در انتظار جمعه ی تو ندبه می کند
(ناحیه ی مقدسه ی) کربلا هنوز

 

 

حسن بیاتانی

 

به شیوه ی غزل اما سپید می آید
صدای جوشش شعری جدید می آید

چه آتشی غم عشق تو زیر سر دارد
که باغ شعرِ تر از آن پدید می آید

دوباره سبز شده خاک سرزمین دلم
مگرزخطّه ی چشمت شهید می آید؟

نفس نفس به امید تو عمر می گذرد
امید می رود آری امید می آید

برای درددل تو مفید نیست کسی
وگرنه نامه برای مفید می آید

مردّدم که تو با عید می رسی ازراه
و یا به یُمن قدوم تو عید می آید

کلیدداری کعبه نشانه ی حق نیست
کسیست حق که در آن بی کلید می آید

وحاجیان همه یک روز صبح می گویند :
چقدر بر تن کعبه سفید می آید

 

 

 

یوسف رحیمی

 

يا اين دل شكسته ی ما را صبور كن
يا لا أقل به خاطر زينب ظهور كن


ديگر بتاب از افق مكه ، ماه من!
اين جاده هاي شب زده را غرق نور كن


با ذوالفقار حضرت مولا ، بيا و بعد
دلهاي شيعه را پرِ حسّ غرور كن


با كوله بار غربت و اندوه خود بيا
از كوچه هاي سينه زني مان عبور كن


امشب بيا كه روضه بخواني برايمان
امشب بساط گريه ی ما را تو جور كن


يا چند صفحه مقتل كرب و بلا بخوان
يا خاطرات عمه ی تان را مرور كن


هم از وفاي ساقي لب تشنگان بگو
هم يادي از مصيبتِ سرخ تنور كن