مرثیه های فاطمیه ...
سید محمد بابامیری
با نفس های خسته میپیچد
درد در شانه های مجروحم
ولی آهنگ یا علی دارد
رگه های صدای مجروحم
مدتی می شود برای علی
نان نپختم...دلیلش این درد است
روی آیینه هم پر از گرد و
آه های تنورمان سرد است!
چاره ای نیست ...باید این مدت
با همین درد کهنه تا بکنم
فرصتی نیست لاجرم کفنی
با همین دست، دست و پا بکنم
ولی امروز هم به هر قیمت
میکنم شانه موی زینب را
تا دلش خوش شود که خوب شدم
پر کند خنده روی زینب را
آب و جارو بیاور ای فضه
لحظه هایم اگر چه پر درد است
خانه اما تمیز اگر بشود
سبب دلخوشی یک مرد است
گوشه ی خانه میکشد دستاس
انتظار دو دست فاطمه را
یاد دوران دور می افتم
کار,خانه، تلاش، مهر و صفا
یاد بابا به خیر...زود گذشت
روزگار کم خوشی هامان
رفت و یکباره ظالمانه گرفت
آتش از اهل بیت او دامان
چقدر روی منبرش میگفت
فاطمه پاره ی تن طاهاست
رستگار است تا ابد هر کس
پی خشنودی دل زهراست
حرمتی داشتم در آن دوران
رویم آن روزها کبود نبود
چشمهایم توان دیدن داشت
پهلویم اینچنین نبود نبود
قاتلانم امام خلق شدند
به صف ارتداد پیوستند
پا به روی وصیت پدرم
باب علم و کمال را بستند
ماذنه در تصرف ابلیس
پس چه شد بانگ جانفزای بلال؟...
باید از شیر حق دفاع کنم
چون نمانده مرا زیاد مجال
فکر تابوت فاطمه باشید
عمر کوتاه من به مو بسته ست
دختر داغدیده ی طاها
با دلی خسته می رود از دست
بازویم درد میکند هر روز
پهلویم تیر میکشد هر شب
بر دلم چنگ می زند فضه!
نیمه شب اشک مخفی زینب
دارم از دست می روم کم کم
خانه ی سوخته! خداحافظ
غربت تو تحملش سخت است
یار لب دوخته! خداحافظ
سید حمید رضا برقعی
زیر باران دوشنبه بعدازظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد
سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار
قبلاً این صحنه را ... نمی دانم
در من انگار می شود تکرار
آه سردی کشید ، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت : آرام باش چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم ...
دست من را بگیر ، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم
چادرش را تکاند با سختی
یا علی گفت و از زمین پاشد
پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن ! این صدای روضه ی کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است
با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است
گریه ، مادر ، دوشنبه ، در ، کوچه
راستی فاطمیه نزدیک است
سید محمد رضا شرافت
در کوچه ها دلتنگم و در خانه دلگیرم
بعد از تو من بانوی من از زندگی سیرم
خم شد قدم در زیر تابوت غمت بانو
با رفتنت آه ای جوانم کرده ای پیرم
تو شاهدی من کوه صبر غصه ها بودم
اما غم جانکاه تو کرده زمینگیرم
پشتم شکست از داغ یاد زخم پهلویت
من هم شبیهت دست بر دیوار میگیرم
دیگر دلی طاقت نمی آرد غم من را
با چاه می گویم من از تلخی تقدیرم
دنیا برای غربت من اشک خواهد ریخت
دل ها پریشان می کند درد فراگیرم
یوسف رحیمی
عمريست با عنايت تو گريه مي كنم
تنها به قصد قربت تو گريه مي كنم
عمريست پاي بيرق مشكي روضه ها
در سايه سار رحمت تو گريه مي كنم
گاهي ستاره مي شوم و تا سپيده دم
در آسمان غربت تو گريه مي كنم
قبرت كه نيست دلخوشم از اينكه لاأقل
پايين پاي هيئت تو گريه مي كنم
آه اي ضريح گمشده ! بانوي بي نشان !
در حسرت زيارت تو گريه مي كنم
تا صبح در حوالي دلتنگي بقيع
با بوي ياس تربت تو گريه مي كنم
گاهي به ياد هق هق آن پلك نيمه جان
در سوگ بي نهايت تو گريه مي كنم
گاهي كنار روضه ات از دست مي روم
از بسكه در مصيبت تو گريه مي كنم
از ابتداي مرثيه هايت قدم قدم
تا كوچه ی شهادت تو گريه مي كنم
یوسف رحیمی
تفسير رنجنامه ی كوثر نگفتني است
تشريح حادثات مكرر نگفتني است
مبناي روضه خواندن ما بر كنايه است
باور كنيد روضه ی مادر نگفتني است
وقتي كه با اشاره اي از دست مي رويم
شرح تمام روضه كه ديگر نگفتني است
حالا بماند آن همه غربت نشيني اش
دلتنگيِ فراق پيمبر نگفتني است
آري سه ماه خون جگر خورد و دم نزد
از قصه اي كه سخت تر از هر نگفتني است
بهتر كه حرف كوچه ی دلواپسي نشد
اصلاً حكايت گل پرپر نگفتني است
جريان گوشوار شكسته براي بعد
مرثيه هاي خاكي معجر نگفتني است
او رفت و درد هاي دلش نا شنيده ماند
تفسير رنجنامه ی كوثر نگفتني است
با بال اشك سمت حرم پر كشيده ايم
شوق طواف مرقدش آخر نگفتني است !
محمد غفاری
چند روزیست فقط ابر بهاری شب و روز
ابر گریانی و جز اشک نداری شب روز
اشک نه خون دل از چشم تو جاری شب و روز
به تو حق میدهم اینگونه بباری شب و روز-
در نگاه پر از احساس تو مهمان شده ام
گریه در گریه به همراه تو باران شده ام
***
گفتم از آتش و.....در بین گلو بغض شکست
بند بند دلم از ماتم و اندوه گسست
زخم پهلوی تو داغی شد و بر سینه نشست
باید آرام شوم شکرخدافاطمه هست
اشک مظلوم از این چشم روان است هنوز
یاس از اشک شقایق نگران است هنوز
***
بعد تو با دل من چاه فقط هم سخن است
:بعد تو زخم زبان همدم و همراه من است
همه ی دردم از این مردم پیمان شکن است
بی تو کار در و دیوار دلم سوختن است
غم دوری تو کم نیست خدایا چه کنم
گریه ام دست خودم نیست خدایا چه کنم؟
***
کاش اینگونه نگاهت به جهان سرد نبود
ماجرای تو پر از مردم نامرد نبود
غزل زندگیت قافیه اش درد نبود
رنگ این چهره ی نیلوفریت زرد نبود
چشمهارا بگشا رو به علی باز بخند
آسمانی شده ای لحظه پرواز بخند
***
در سکوت شب و دور از همه چشمان جهان
یک در سوخته شد باز و سپس گریه کنان.....
مادری رفت بدان جا که از آن هیچ نشان.....
مرد با بغض چنین گفت که در طول زمان-
پی این تربت گمگشته کسی می آید
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»
حسن بیاتانی
ابریست کوچه کوچه ، دل من ، خدا کند
نم نم ، غزل ببارد و توفان به پا کند
حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است
چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند
مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید
شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند
با واژه های از رمق افتاده آمدم
می خواست این غزل به شما اقتدا کند
حالا اجازه هست شما را از این به بعد
این شعر سینه سوخته ، مادر صدا کند ؟
مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات ...
تا اینکه لای لای تو با او چها کند
یادش بخیر مادرم از کودکی مرا
می برد تکیه تکیه که نذر شما کند
یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها
می برد با حسین شما آشنا کند
در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم
تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند
مادر ! دوباره زخم شما را سروده ام
باید غزل دوباره به عهدش وفا کند :
یک شهر ، خشم و کینه ، در آن کوچه – مانده بود
دست تو را چگونه ز مولا جدا کند
باور نمی کنم که رمق داشت دست تو
مجبور شد که دست علی را رها کند...
تو روی خاک بودی و درگیر خار بود
چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند
نفرین نکن ، اجازه بده اشک دیده ات
این خاک معصیت زده را کربلا کند
زخمی که تو نشان علی هم نداده ای
چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند
باید شبانه داغ علی را به خاک برد
نگذار روز ، راز تو را برملا کند...
گفتند فاطمیه کدام است ؟ کوچه چیست ؟
افسانه باشد این همه ؛ گفتم خدا کند
با بغض ، مردی آمد از این کوچه ها گذشت
می رفت تا برای ظهورش دعا کند
از کوچه ها گذشت ... و باران شروع شد
پایان شعر بود که توفان شروع شد