السلام علیک یا بنت موسی ابن جعفر . یا فاطمة اشفعی لنا فی الجنة ... اساْل الله اْن یرینا فیکم السرور والفرج...
سید حمید رضا برقعی
همسایه سایه ات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد
وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام تویی
تنها دلیل این که من اینجایی ام تویی
هرشب دلم قدم به قدم می کشد مرا
بی اختیار سمت حرم می کشد مرا
با شور شهر فاصله دارم کنار تو
احساس وصل می کند آدم کنار تو
حالی نگفتنی به دلم دست می دهد
در هر نماز مسجد اعظم کنار تو
تا آسمان خویش مرا با خودت ببر
از آفتاب رد شده شبنم کنار تو
با زمزم نگاه ، دمادم هزار شمع
روشن کنند هاجر و مریم کنار تو
در این حریم ، سینه زدن چیز دیگری ست
زیباتر است ماه محرم کنار تو
بانو تمام کشور ما خاک زیر پات
مردان شهر نوکر و زن ها کنیزهات
ما در کنار صحن شما تربیت شدیم
داریم افتخار که همشهری ات شدیم
ما با تو در پناه تو آرام می شویم
وقتی که با ملائکه همگام می شویم
زیباترینِ خاطره هامان نگفتنی ست
تصویر صحنِ خلوت و باران نگفتنی ست
باران میان مرمر آیینه دیدنی ست
این صحن در برابر آیینه دیدنی ست
مرغ خیال سمت حریمت پریده است
یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است
خوشبخت قوم و طایفه ما مردم قمیم
جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم
اعجاز این ضریح – که همواره بی حد است
چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است
من روی حرف های خود اصرار می کنم
در مثنوی و در غزل اقرار می کنم
ما در کنار دختر موسی نشسته ایم
آئینه ایم و محو تماشا نشسته ایم
اینجا کویر داغ و نمکزار شور نیست
ما رو به روی پهنه ی دریا نشسته ایم
قم سال هاست با نفسش زنده مانده است
باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم
بوی مدینه می وزد از شهر ما بیا
ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم
از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان
از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان
من هم دلیل حسرت افلاک می شوم
روزی که زیر پای شما خاک می شوم
سید حمید رضا برقعی
با همین چشم های خود دیدم ، زیر باران بی امان بانو!
در حرم قطره قطره می افتاد آسمان روی آسمان بانو
صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شود اما
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو
گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان ، بانو
باز هم مثل کودکی هر سو ، می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو ... گفتم آهو و ناگهان بانو ...
شاعری در قطار قم – مشهد چای می خورد و زیر لب می گفت :
شک ندارم که زندگی یعنی ، طعم سوهان و زعفران بانو
شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو
این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است ، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی ، ای جهان من ای جهان بانو!
کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است ، مرگ یک روز بی گمان ...
سید محمدرضا شرافت
نه جسارت نمی کنم اما ، گاه من را خطاب کن بانو
چیزی از دیگران نمی خواهم ، تو مرا انتخاب کن بانو
در کنار تو قطره ام اما ، تو مرا رهسپار دریا کن
در کنار تو ذره ام اما ، تو مرا آفتاب کن بانو
دل به هرسو که میرودبسته است دیگر از دست خویش هم خسته است
دارد این گونه می رود از دست آه قدری شتاب کن بانو
به گمانم که خسته ای از من خسته ای دل شکسته ای از من
وای اگر که تو را می آزارد خب دلم را جواب کن بانو
مانده ام بین رفتن و ماندن رفتن و مبتلای غیر شدن
ماندن و عاقبت به خیر شدن تو خودت انتخاب کن بانو
منم و اشک و خواهشی دیگر ، روز سخت شفاعت و محشر
تو گنهکار اگر کم آوردی روی من هم حساب کن بانو
یوسف رحیمی
دو بند از یک ترکیب بند
دستت كريم و سفره ی خيرت كثير تر
هرگز نديده ايم ز تو دستگير تر
نائل به فيض كسب مقامات مي شود
در محضر تو هر كه شود سر به زير تر
مي گفت شاعري كه بهشت است مرقدت
نه نه ، بهشت نه ! به خدا بي نظير تر
گل پوش مي شود حرم آسماني ات
با فرشي از دو بال ملائك حرير تر
با مقدم تو باغ بهار است هر كجا
حتي هزار مرتبه از قم كوير تر
نقش بهار ، در حرمت بسته مي شود
گل ، مات گلعذاري گلدسته مي شود
*
از نسل كوثري كه شد اين شوره زار ها
از بركت حضور شما چشمه سار ها
در سايه ی تو جلوه ی خورشيد پا گرفت
اين انقلاب از تو و اين افتخار ها
صبحي اگر دميده ، ز نور نگاه توست
رونق نداشت بي تو در اينجا ، بهار ها
از بس سبد سبد گل ايمان چكيده است
از آسمان لطف تو بر كوچه سار ها
از سفره هاي جود تو احسان گرفته اند
همواره زائران تو و همجوار ها
اين سايه را تو بر سر من مستدام كن
با جلوه هاي معرفتت آشنام كن
مجید تال
هوای دیدن خورشید درسرم افتاد
که ناگهان به دلم جذبه ی حرم افتاد
کسی میان دلم ((اشفعی لنا ))میخواند
کسی که خاک ترین بودو از طلا میخواند
تویی سرودن شعرم تویی ترانه ی من
بهانه ای به غزل های عاشقانه ی من
درخت بی ثمری را به بار آوردی
دراین زمین کویری بهار آوردی
نداشت فاطمه در شهر خود مزار اما
برای فاطمه در قم مزار آوردی
نگه ندار زما سایه ی پناهت را
وقدر یک مژه بر هم زدن نگاهت را
دوباره بال گشودم شبیه پروانه
وبا اجازه سرودم شبیه پروانه
کسی که پای ضریحت دخیل می بندد
دخیل را به پر جبرئیل می بندد
طلا زخاک در کوی تو محک خورده است
کنار سفره ی توآب هم نمک خورده است
برای وصف قم از رود نیل باید گفت
غزل،قصیده نه بحر طویل باید گفت
زمین همیشه تو را با برادرت می دید
تو ماه بودی و نام برادرت خورشید
چقدر در حرمت بوی عشق می آید
خیال می کنم عطر دمشق می آید
شبی که فال بجز عشق را نمی آورد
دلم برای زیارت بهانه می آورد
کسی میان دلم ((اشفعی لنا))می خواند
صدا صدای خودم بود از شما می خواند
حسن بیاتانی
دلم -شاید یکی از کفتراتون-
حسابی خو گرفته با هواتون
شبا وقتی که می بندن درارو
دلم می مونه تو صحن و سراتون
یه عمره عاشقونه هر شب و روز
توی شادی و غم کردم صداتون
صُبا گفتم : سلام ، خورشید بانو !
شبا گفتم : سلام ، مهتاب خاتون !
ببخش از اینکه گفتم عاشقونه
نه خانم ، ما کجا و عاشقاتون ؟
سر راه حرم گاهی اگر چه
دوتا شاخه غزل چیدم براتون...
همه ش تقصیر خوبیتونه خانم
که کرده ما بَدارم مبتلاتون
همیشه درد دل کردیم و رفتیم
نشد با ما بگید از ماجراتون
اگر چه ؛ تو دلا می پیچه گاهی
مناجات رضا جانم رضا تون
وَ یا بین صدای ندبه خونا
صدای ناله ی آقا بیاتون
یه عمره سائلم اما یه بارم
شما چیزی بخواین از این گداتون
مگه تا کی قراره زنده باشم
بیام تا کی بگم جونم فداتون ؟
چی می شه زیر پاهاتون بشم خاک
منی که عمریه پایین پاتون ...