شایداگر انتظار نبود .... شعر هم نبود .... ای کاش شعر نبود ..... اما .... انتظار هم نبود ....

 

 

 سید حبیب نظاری

 

شروع قصه با برگشتن تو

کجا ما و کجا برگشتن تو

ولی نه ، مانده از چشم انتظاری

فقط یک ندبه تا برگشتن تو

 

تو که دردآشنای اهل دردی

تو که دست کسی را رد نکردی

بگو حالا که دل هامان شکسته است

دلت می آید آیا برنگردی؟

 

کنار پنجره، گلدان خالی

شکوه عشق با دستان خالی

بیا ، چشم انتظار میهمان است

صفای سفره ای با نان خالی

 

بمان ای جلوه ی گُم با دل ما

به شوق یک تبسّم با دل ما

ببین در غیبت باران چه کرده است

خزانِ بی ترحّم با دل ما!

 

نه از بی برگ و باری بیم داریم

نه قصد ماندن و تسلیم داریم

ز بس چشم انتظار جمعه ماندیم

دلی منّت کش تقویم داریم

 

بهار تا ابد! زخم است با ما

زمان تا می رود زخم است با ما

بیا تاریخ ما را منتشر کن

هزار و چارصد  زخم است با ما

 

دلم بی همزبان ، این قدر ها نیست

به فکر آب و نان ، این قدرها نیست

دلی که تکیه گاهش شانه ی توست

غریب و بی نشان ، این قدرها نیست

 

دوباره نم نم این رهگذرها

نگاه مبهم این رهگذرها

اگر در انتظار تو نباشد

چه می ارزد غم این رهگذرها؟

 

شکوه اتفاقی مانده باشد

به دل ها اشتیاقی مانده باشد

تو می آیی ، اگر از عمر دنیا

فقط یک روز باقی مانده باشد

 

به یک عشق معمّایی قسم خورد

به راز یک شکیبایی قسم خورد

خدا والعصر گفت و از سر شوق

به آن روزی که می آیی ، قسم خورد

 

شنیدم مژده ی تابیدنت را

ندارم فرصت فهمیدنت را

به خورشید زمینی خیره ماندم

که تمرین کرده باشم دیدنت را

 

تو پنهان مانده ای تا تشنه باشیم

تمام روز ها را تشنه باشیم

دلت می آید آیا این همه سال

تو جاری باشی و ما تشنه باشیم؟

 

دلیل عشق مادرزادی ما!

بیا تا جان بگیرد شادی ما

بجوشد رشته رشته از دل خاک

قنات تشنه ی آبادی ما

 

بیا ای سایه سار امن هر باغ!

نمی خواهد بماند بی ثمر، باغ

نمی خواهد پس از عمری صبوری

بمیرد زیر باران تبر ، باغ

 

به این دنیای خالی دل نبندند

به گلدان سفالی دل نبندند

بهار ما! بیا تا دسته گل ها

به فصل خشک سالی دل نبندند

 

ترک ها خورده ، خالی، تشنه ، تنها

دچار خشک سالی ، تشنه ، تنها

من و دل چشم در راه بهاریم

دو گلدان سفالی ، تشنه ، تنها

 

اگر چه زخم طاقت سوز خوردیم

غم دیروز را امروز خوردیم

ببخش ای خوب اگر در غیبت تو

من و دل ، نان به نرخ روز خوردیم

 

من و خورشیدی از تابیدن تو

و شوق لحظه ای خندیدن تو

نگاهم را پر از آیینه کرده است

هوای جمکران و دیدن تو

 

دلم ، فانوس یک چشم انتظاری است

رواق سینه ام آیینه کاری است

دوبیتی در دوبیتی با تو هستم

دلم ، سرچشمه در سرچشمه جاری است

 

به جز با بغضِ مانده در گلویم

نخواهد شد به آبی ، تر گلویم

بیا تا شیعه ی زخم تو باشم

بماند ردّ خنجر بر گلویم

 

 

محمد غفاری

 

دوباره بغض قلم ، آسمان کمی باران

چکید بر سر و روی غزل ، نمی باران

امید سبز بیابان ظهور خواهد کرد

از آن دقیقه که جاری کنی کمی باران

شبیه آینه ها پاک و روشنی ، روشن

شبیه اشک گل از نسل شبنمی باران

فراتر از شب گلپونه ها و نیلوفر

پُر از نجابت گل های مریمی باران

تو گاه نوری و در اوج آسمان ، کوثر

و گاه سجده کنان مثل زمزمی باران

تو چون کلام پر از شور مثنوی یک روز ...

امید رویش احساس می شوی یک روز

تو انعکاس خدا در نگاه دنیایی

ستاره ای که نهان در مدار زیبایی...

کلام آخری و آیه آیه تطهیری

چرا برای رسیدن دچار تأخیری؟

از انتظار تو لبریز می شود دنیا

غریب و سرد و غم انگیز می شود دنیا

زمان بدون تو مانند ساعتی خواب است

زمین به روی خودش راه آسمان را بست

سکوت کرده و در انزوای خود هستند

تمام پنجره ها بی حضور تو بسته اند

تمام ثانیه ها بی تو سخت و دلگیرند

و آه ، آینه ها تیره بخت و دلگیرند

دوباره بغض من و یک سکوت بی پایان

شروع قصّه ی اشک ، این سقوط بی پایان

چقدر خسته ام از ماه و چاه تکراری

چقدر خسته ام از این هبوط بی پایان

و انتظار و رسیدن موازیند اما

نمی رسند به هم این خطوط بی پایان

صدا صدای دلم بود تا که برگردی

دعا دعای فرج در قنوت بی پایان

ولی نیامده ای قصه همچنان باقیست

شبیه بغض من و این سکوت بی پایان

طلوع باور خورشید می شوی یک روز

تو حسّ رویش امّید می شوی یک روز

تو در برابرمان ، دور دور دور از ما

در انتظار رسیدن نشسته ای اما ...

چه ساده ایم به دنیای بی تو دل بستیم

به جای تو همه گم گشتگان خود هستیم

زبان گرفته خجل هستم از بیان فراق

وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

 

 

 

 

سید محمد بابامیری

 

از من گرفته اند تو را این گناه ها

پس کی تمام می شود این اشتباه ها؟

یک لحظه دور می شوم از یاد تو ولی

تأثیر آن نمی رود از بین، ماه ها

با این حساب ، سخت به بیراهه می رویم

کی ختم می شود به تو این کوره راه ها؟

آئینه ی غریبی مولا به من بگو

وقتش نشد به سر برسد درد و آه ها؟

در طول سال نیمه ی شعبان شب من است

تا فجر، استغاثه کنم قدر ماه ها

تا بلکه یوسف به سفر رفته عاقبت

بیرون بیاید از دل تاریک چاه ها

از شرم کارهای غلط آب می شوم

روزی که در نگاه تو افتد نگاه ها

 

سید محمد بابامیری

 

رفتی و باقیست تنها ردّپایی سوخته

مانده در گوش زمان از تو صدایی سوخته

مانده ام وقت سرودن ها چرا بی اختیار

می شود آغاز شعرم با هجایی سوخته

شعرها آتشفشان هایی پر از سوز و گداز

واژه ها گرم تنفس در هوایی سوخته

با شتاب از خانه ی آتش گرفته رد مشو

صبر کن شاید دل دردآشنایی سوخته

جمعه ها می سوزم و خیره به رفتار غروب

می نشیند روی لب هایم دعایی سوخته

با تب غمناله های آتشین ، بی شک هنوز

می زند نبض زمان در نینوایی سوخته

 

سید محمد بابامیری

 

گل سپید همیشه بهار ! می آیی

برای رونق این لاله زار می آیی

هنوز نبض دلم این سؤال را دارد

که با شروع کدامین بهار می آیی؟

به پاس این همه آلاله هم شده بی شک

به شهر مردم چشم انتظار می آیی

سپیده سرزده ای آفتاب من پس کی

به چشم روشنی این دیار می آیی؟

اگر چه سخت ز تو دور مانده ایم اما

دلم خوش است که با ما کنار می آیی

و در سپیده ی یک جمعه ی سراسر شوق

به اذن حضرت پروردگار می آیی

شکوه رزم علی را ندیده ام اما

شنیده ام که تو با ذوالفقار می آیی

 

 

سید محمد جواد شرافت

 

اگرچه زود؛ می آید ، اگرچه دیر؛ می آید

سوار سبزپوش ما به هر تقدیر می آید

همان خورشید موعودی که در روز طلوع او

حدیث صبح صادق می شود تفسیر می آید

زمین آبی تر از این آسمان ها می شود وقتی

که آن آیینه ی سبز خداتصویر می آید

در اعماق نگاهش می توان خشمی مقدس دید

دلش لبریز از درد است و با شمشیر می آید

چنان با ضربه های حیدری اعجاز خواهد کرد

که از دیوار هم گلنغمه ی تکبیر می آید

دقیقاً رأس آن ساعت که در نزد خدا ثبت است

نه قدری زودتر از آن نه با تأخیر می آید

 

 

سید محمد رضا شرافت

 

جان می دهد زمین را تاثیر رد پایت
خط می دهد به خورشید فانوس چشم هایت


باران بگیرد آری یک دم اگر بباری
خواهد وزید طوفان با موجی از عبایت


رود اشک چشم کوه است موج التهاب دریاست
کوهی که بی قرارت دریا که در هوایت...


ایوب خضر نوحی عیسی مسیح روحی
جاری پیمبرانند در لحظه لحظه هایت


"والشمس و ضحیها" خورشید پشت ابری
"والصبح اذاتنفس" صبح است مبتلایت


تو مصحف حضوری شان نزول نوری
قرآن ناطقی تو با چارده روایت


شب بود بی تو شب بود "گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت" 

 

 

یوسف رحیمی

 

به گريه هاي بدون صدا دلم تنگ است
قسم به ندبة « آقا بيا» دلم تنگ است

ستاره مي چكد از خلوت شبانة من
به وسعت همة گريه ها دلم تنگ است

شكسته بال و پرم در هواي دلتنگي
قفس نشين شده ام بي تو تا دلم تنگ است

تو نيستي متعلق فقط به خوبان كه
شبي به خلوت من هم بيا دلم تنگ است

به حلقه هاي ضريح مجعد زلفت
گره زدم دل سرگشته را دلم تنگ است

چه مي شود كه شبي ميهمانتان باشم
براي خيمة سبز شما دلم تنگ است

شبيه عطر بهشت است عطر سردابت
براي خانه تان ، سا مرا دلم تنگ است

قسم به پرچم مشكي روضة ارباب
براي ديدن كرب و بلا دلم تنگ است

 

یوسف رحیمی

از راه مي رسند بهاران و عيدها

مانده ولي به راه تو چشم اميدها

مانند آفتاب لب بام تا به كي

دل خوش كنيم بي تو به وعده وعيدها

دلتنگي مرا به تماشا گذاشتند

هر جمعه برگ زردي از اين سر رسيدها

شرحي است از حكايت دلدادگي ما

هر شب جنون سر به گريبان بيدها

هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت

اي صبح بازگشت تو آغاز عيدها

مي آيي از نواحي سرسبز آسمان

با بيرقي به سرخي خون شهيدها

 

 

امیر حسین آکار

 

شدم مسافر پابند جاده ها، یک عمر

قدم زنان که به دست آورم تورا یک عمر!

و جاده ای که به پایان نمی رسد انگار

کسی نگفت کجا می روم کجا ؟ یک عمر

تو در کنار منی من تورا نمی بینم*

چه سود از اینکه به دنبال ردّ پا یک عمر...

چقدر چشم به راه تو مو سفید کنم

در انتظار بمانم چقدر ؟ تا یک عمر؟

اذان صبح پر از بغض انتظار شدم

نماز بی تو چه سخت است ، از خدا یک عمر...

دعای عهد نخوانده شکسته شد عهدم

دلت شکست درست است ، منتها یک عمر -

شبیه شعر پر از شور محتشم بودم

("شکست خورده طوفان کربلا " یک عمر)



..............................................................................

* موید

 

 

 

از شهر دلگیرم .... ماه لابه لای برج ها گم شده است .... از تقویم دلگیرم .... ماه ، لا به لای  برج ها گم شده است ....

حسن بیاتانی